در هفته ای که گذشت به اندازه ی تمام عمرم با رسم های مذهبی آشنا شدم. فایل صوتی آموزش نماز را به خاطر تکرار و توقف های زیادش با کامپیوتر برایشان پخش می کردم هربار تقریبا 3 ساعت طول می کشید. اصل ماجرا هم سریال های پشت بندش بود. جر و بحث هایشان که "می دونی اینجا رو تا حالا داشتی غلط می خوندی". بعد از آن هم اختلاف نظری میان علما که " حالا باید دوباره بخونیم؟" . تمام این "حلقه های معرفت" سه نفره ی خانه ی ما و دعواهای متافیزیکی اش یک طرف، تماشای فیلم زائران آفتاب هم یک طرف. در تمام مدت فیلم باید مامان را نصیحت می کردم که " نخند، گناه داره، باطل میشه ها" ولی بی فایده بود و همچنان

" اه این چرا اینقد چاقه؟"
"هه اینو چقد سیاهه، فک کنم افریقایی باشه؟"
امشب رفتند. موقع بدرقه دیگر نه از شوخی هایشان خبری بود و نه از خنده هایشان. نگاه هر دو پر از نگرانی بود ...