ناتوان تر از ناتوان.....

من آدم خوبی هستم. امروز به یه آدم ناتوان که روی ویلچر بود کمک کردم. دلم براش سوخت.

وقتی مادر پیرش پایین بازار خراطان، با اون شیب تندش، ایستاده بود و از دور باهام چشم تو چشم شد، می دونستم می خواد یه چیزی بگه. ازم که خواست ویلچر پسرش رو ببرم داخل بازار، درنگ نکردم و گفتم چشم. پسره هم سن خودم بود. مادرش هم شاید هم سن مادرم. ویلچر رو که حرکت دادم، خود پسره هم با حرکت دستاش تلاشش رو برای بالا رفتن نشون می داد. گیج شده بودم. دوست داشتم یواش هل بدم تا فکر کنه خودش داره بالا میره، ولی می ترسیدم فکر کنه دارم با نارضایتی کمکش می کنم. اگرم که تند هل می دادم، لابد فکر می کرد عجله دارم و می خوام زود از شرش خلاص بشم.

مادرش خیلی تشکر کرد. بدجوری دلم براشون سوخت. مطمئن بودم توی اون لحظات بزرگترین آرزوی پسره این بود که جای من باشه و احساس من رو داشته باشه.

کمک کنه، بره و شاید توی وبلاگی که ممکنه داشته باشه یا نداشته باشه بیاد و بگه

من آدم خوبی هستم. امروز به یه آدم ناتوان که روی ویلچر بود کمک کردم. دلم براش سوخت.

اکنون گافی به وسعت یک سال !!!

بدجوری دلم تنگ شده.

امروز هفتم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و شیشه. 365 روز از اون غروب تلخ می گذره.

هنوز هیچ کس نمی دونه توی این یک سال چی کشیدم. قبل از ساعت 6 چه احساسی داشتم، بعدش چی؟ چی خواستم؟ چی شنیدم؟ چی دیدم؟ چی گفتم؟ کجا رفتم؟ با کی رفتم؟ چرا رفتم؟

هیچ کس نپرسید. کسی نخواست بدونه. هرچند بعید می دونم اگرم می پرسیدن، چیزی می گفتم. سکوت پدر، گریه ی مادر، حرف های اون شب برادرم. سنگینی سرش روی شونه هام وقتی که کنار آب بودیم و کاملن نا امید از پیدا کردن همدمش. اشک هاش و حرف هاش، آخ حرف هاش !!!

بعد از اون شب همه چیز وارد یه سیکل باطل شد. مثل زنجیر دوچرخه ای که یه تیکه اش به چرخ دنده اش گیر می کنه.

تق تق تق ......

و گاف زنجیر گذر ایام، شب های جمعه بود که هر بار ساعت 10 شب به بعد، بدون اطلاع دیگران و هر بار به بهونه ای ترک موتورش می نشستم و می رفتیم. دو تا دونه شمع، چند نخ سیگار و نیم ساعت سکوت سه نفره. مثل غریقی وسط اقیانوس، دل خوش به چند تخته پاره !!!

 

امروز هفتم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و شیشه. 365 روز از اون غروب تلخ می گذره.

هنوز وقتی کنار رودخونه میرم، یه نفر توی گوشم جیغ می کشه. مثل همون شب اول که همه رفته بودن اندیمشک و من تنها، خونه رو برای چهل روز عزا آماده می کردم. برای ورود بازماندگان!!!

بازماندگان.....

پیرهن مشکی، ته ریش، شاید موهایی ژولیده و تسلیتی از روی ترحم. لبخندی تلخ گوشه ی لب، « غم آخرت باشه، اتفاقیه که افتاده». چه بی رحمانه !!!

و دوباره

تق تق تق ......

اینبار با چرخ دنده ای بزرگتر و حالا شاید نوبت تو باشه که چند روزی نباید ریشات بزنی، با پیرهنی مشکی، ته ریش، شاید موهایی ژولیده و تسلیتی از روی ترحم!!!

 

امروز هفتم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و شیشه. 365 روز از اون غروب تلخ می گذره.

هنوز گریه نکردم. حتی یک بار. نه با عکسی، نه با داستانی، نه با دیدن فیلمی.

عوض شدم. یه برادر خوب و سر به راه. یه پسر حرف گوش کن و یه شلوغی خونه برای خانواده. خیلی چیزا رو کنار گذاشتم که الان بدجوری دلم براشون تنگ شده. از خیلی چیزها به خاطر بعضی چیزها گذشتم، نه به خاطر خودم.

 

امروز هفتم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و شیشه. 365 روز از اون غروب تلخ می گذره.

بدجوری دلم تنگ شده.

 

 

تو را من چشم در راهم آقا میلاد !!!

میلاد جان عزیز دلم.

 

قسمت میدم به طرح عاشقانه ی دوشلاقی، به صداقتت، به شجاعت دزفولی ها، به هر چیز مقدسی که دوسش داری.بابا خیلی نامردیه واس یه کامنت دادن توی وبلاگت یه کارت اینترنت تموم کنم و آخرشم موفق نشم.

آبت نبود؟ نونت نبود رفتی خونه ی همسایه؟خب همین عمو بلاگفا چش بود مگه؟

 

صبح روز پانزدهم

 

 

 صدای جیغ لاستیک های اتومبیل ، علی را هراسان از خواب می پراند. عرق سردی روی پیشانی اش جمع شده ، به دور و برش نگاه می کند. شاید اگر خود را روی تخت اش نمی دید به واقعی بودن یا نبودن خوابش شک می کرد. از لای پنجره ی نیمه باز بوی باران می آید. نگاهی به ساعت می کند. شش صبح است. چند دقیقه ای بهت زده به خوابش فکر میکند. بلند می شود و به سمت حیاط می رود. صدای چرخش کلید ، سکوت نیمه جان خانه را می شکند و خواب مادر را.

 

 - چی شده علی؟ خوبی؟

 - هیچی ، خوبم.

فوت دایی و بعد از آن فوت پدر ، نگرانی های مادرانه اش را بیش از پیش تشدید کرده بود.

در را می بندد و به طرف تخت فنری کنار درخت کنار گوشه ی حیاط شان می رود. ترس تمام وجودش را فرا گرفته است. شب قبل از فوت دایی اش خواب دیده بود که دندانش شکسته ؛ چند هفته ای قبل از فوت پدرش نیز ، خواب تمام چزئیات این اتفاق را دیده بود. بدنش یخ می زند. از روی تخت بلند می شود و شروع به قدم زدن می کند. همچنان از آسمان بدون ابر بوی باران می آید. می ایستد و به آسمان نگاه می کند. ماه کامل در آسمان نیمه روشن رو به محو شدن است.

چرا بین دوبار کامل شدن ماه یک روز فاصله است ؟ یک روز بدون ماه. این سوالی است که شب های بدون ماه از خود می پرسد. شاید به خاطر تنها بودن و نداشتن همراهی در رویاپردازی هایش زمانی که روی تخت فنری دراز کشیده ، شاید هم به خاطر...

رد شدن سایه ی مادر از پشت نوارهای شیشه ای در خانه او را به خود می آورد. به طرف دستشویی می رود تا وضو بگیرد. وضو که می گیرد ، نیم نگاهی به آینه ی روبروی دستشویی می اندازد. قطرات آب روی صورتش ، تداعی کننده ی خون روی چهره اش است. خوب می داند این بار اگر خوابش را تعریف کند ، محال است مادرش اجازه ی بیرون رفتن بدهد، در این صورت باید قید برنامه ی امروزش را هم بزند. 

دستگیره ی در را آرام به سمت پایین هل می دهد و بی سروصدا وارد می شود. مادر ، چادر نماز به سر ، کنار سجاده منتظرش است. لبخند مهربان روی چهره ی مادرانه اش ، لبخند را بر لبان و سلام را بر زبان علی جاری می کند. بوی چایی تازه دم از آشپزخانه می آید. این بو همیشه یادآور دوران مدرسه اش است.هر روز قبل از نماز صبح چای را دم می کرد و علی و محمد را بیدار می کرد و پدر را.

علی در تمام مدت نماز خواندن به آن دوران فکر میکرد. نماز که تمام شد ، چیزی نگفت ؛ مادر هم. چادر نمازش را تا کرد و کنار آینه گذاشت. می دانست حتما علی خواب بدی دیده که مثل همیشه سرحال نیست. پیدا است  که خیلی دوست دارد بپرسد ولی نمی پرسد .

علی یک لیوان چای می ریزد و چند دانه خرمای خشک بر می دارد و به اتاقش می رود. در فاصله ی بین میز تحریر و میز کامپیوترش می نشیند و به دیوار تکیه می دهد.«جای خوبی برای فکر کردن است. تنها بودن را بهتر حس می کنم» اولین جرعه از چای داغ تازه دم ، تمامی بزاق دهانش را با خود فرو می برد. تلخ است ، « مثل سرنوشتم که عابقتش را در خواب دیده ام» . فکر بر باد رفتن تمام آرزوهایش ، برنامه هایش و بدتر از آنها تنها شدن مادرش پشتش را می لرزاند.

باید کم کم آماده ی رفتن شود. بلند که می شود ، چشمش به کاغذی می افتد که دیشب چیزهایی در آن نوشته بود تا همه ی آنها را به مریم بگوید و چیزی فراموشش نشود. بی اختیار دچار استرس می شود. تپش های قلبش سرعت بیشتری می یابد. نگرانی از بابت شنیدن جواب منفی ، تنها عاملی بود که او را از ابراز علاقه اش به مریم بازداشته بود. مدت ها او را زیر نظر داشت و می شناخت اش ، و حالا تصمیم اش را گرفته.

کاغذ را تا می کند و در جیب شلوارش می گذارد. رنگ مشکی شلوار و پیراهن طوسی اش که دیشب اتو کرده بود ، میخکوبش می کند. صحنه ی پرتاب شدنش روی کاپوت پراید سفید و صدای شکستن شیشه ، جلوی چشمانش نقش می بندد .آرام و بهت زده با خود می گوید : همین لباس ها تنم بود؟

چند لحظه ای بدون اینکه فکری از ذهنش بگذرد ، سر جایش می ایستد.

« اگر قرار باشد اتفاقی برایم بیفتد ، حتما خواهد افتاد » . لباس هایش را می پوشد و کفش هایش را تمییز می کند. تا در دانشگاه ، یعنی محل قرارش با مریم نیم ساعتی راه است. البته اگر اتوبوس به موقع برسد.

دم در خانه شان ، آقای شاکری ماشین اش را از پارکینگ بیرون آورده و مشغول بستن در  است.

 -  به به علی آقا. صبح به خیر.

 -  سلام. صبح شما هم به خیر. حالتون چطوره؟

 -  به لطف شما. دانشگاه می ری ؟ سوار شو برسونمت.

 -  مزاحمتون نیستم؟

 -  مزاحم که هستی ولی چیکار کنیم دیگه.

پنج شش جمله ای است که در دو ماهی که آقای شاکری به این محله آمده ، بعضی صبح ها بین آنها رد و بدل می شد. خیلی زود با علی صمیمی شده بود. شاید به خاطر اختلاف سنی کم شان ، شاید هم به خاطر...

 -  راستی از قناری ات چه خبر؟ البته قناری داداشت.

 -  خوبه...

 -  هنوز داداشت از مشهد نیومده؟ این قناری ما داره از تنهایی دق می کنه هااا.

 -  چرا آقای شاکری میاد. باور کنید اگه دست من بود حرفی نداشتم ، منتهی می ترسم...

 -  می دونم بابا شوخی می کنم. ولی من واقعا موندم چرا داداشت رفت سربازی؟ نمی تونست معافیت بگیره؟

همیشه همینطور است. وقتی گیر می کند یا می گوید شوخی کردم ، یا بحث را عوض می کند. سوار ماشین می شوند. پراید سفید آقای شاکری تنها مثال نقض اعتقاد کودکی علی است که هر کس و هر چیزی بویی دارد. سیگاری از داشبورد درمی آورد. زنش نمی داند سیگار می کشد ، به خاطر همین است که همیشه چند تایی آدامس در ماشین دارد.

نیمی از مسیر در سکوت بی معنایی طی می شود ،

- خب علی آقا اوضاع چطوره؟ درس ها خوب پیش می ره؟

خوب یا بد بودنش اصلا تفاوتی برایش ندارد. فقط می گوید که گفته باشد. روزهای اول علی روی حساب سادگی ، همه چیز را برایش تعریف می کرد. از وضعیت نمره هایش تا حال و هوای کلاس و دوستانش. اما از روزی که فهمیده بود این محبت ها و دوستی ها به خاطر گرفتن قناری محمد است ، با او سرد شده بود. تصمیم گرفته بود به سبک جدید حرف بزند. مثل خودش. بزند که زده باشد.

- خوبه ، هرکاری سختی های خودش رو داره جناب شاکری.

تندتر از حد معمول می رود.

« نکند پراید سفیدی که در خواب دیده بودم همین اتومبیل آقای شاکری باشد» . می ترسد. یاد حرف مادرش می افتد  که می گفت خواب ها همیشه عین واقعیت نیستند ، «یه نشانه اند ؛ یه تلنگر.»

از صمیم قلب دعا می کند خوابش تعبیر نشود. جنگ با تقدیر نبود ، فقط دعا می کرد. یاد جمله ی پدرش می افتد که می گفت " تا نباشد میل حق برگی نیفتد از درخت " . این جمله را همیشه زمان فوت یکی از بستگان یا وقوع واقعه ای دردناک می گفت. کوچک که بود به خاطر این جمله ی پدر ، از خدا بدش می آمد. مخصوصا زمانی که در ده سالگی پایش شکست و همه ی آشناها به مادرش می گفتند « قسمت بوده ، باید میفتاده».

کم شدن سرعت اتومبیل رشته ی افکارش را پاره می کند. خوشحال تر از همیشه است. حداقل به خاطر اینکه شریک تعبیر خوابش آقای شاکری نیست. هنوز چند دقیقه ای تا قرارش مانده. احساس سرما می کند ولی هوا سرد نیست. شاید به خاطر اضطراب ، شاید هم به خاطر ترس. چند لحظه ای دو طرف اتوبان را نگاه می کند . مثل همیشه است، نه خلوت نه شلوغ. صبر می کند تا خلوت شود.

تا چند صد متری ماشینی نیست. رد می شود. هنوز کسی به دانشگاه نیامده. نگهبان دم در مثل همیشه تنها در کیوسک است. چند دقیقه ای منتظر ماند می ماند.

« شاید مریم زودتر آمده باشد و داخل رفته باشد» . به طرف نگهبانی می رود. از پشت شیشه ی غبار گرفته صورت نگهبان پیدا است. قبل از اینکه به کیوسک برسد ، نگهبان بیرون می آید. لبخندی بر لب دارد. خوشحال است از اینکه می تواند بعد از ساعت ها با کسی دو کلمه حرف بزند. هنوز سلامی بین آنها رد و بدل نشده  که صدای جیغ لاستیک های اتومبیلی در آن طرف خیابان هر دو را شوکه می کند.

پراید مشکی، مریم را که در حال رد شدن از خیابان بود زیر گرفت....

 

روحش شاد یا به قول خودمون دمش گررررررمممم !!!

نقل است که روزی راه می رفت با اصحاب خود. در تنگنایی ( راه یا کوچه ی تنگ ) سگی می آمد. شیخ بازگشت و راه به سگ ایثار کرد. بر طریق انکار در خاطر مریدی بگذشت که: حق تعالی آدمی را مکرم گردانیده است و شیخ سلطان العارفین است با این همه پایگاه و جمعی مریدان صادق، سگی را بر ایشان ایثار کند، این چگونه باشد؟. شیخ گفت : «ای عزیزان، سگ به زبان حال با بایزید گفت که: در سبق السبق( به معنای گذشته ی دور و کنایه به ازل است ) از من چه تقصیر و از تو چه توفیر آمد که پوستین سگی در من پوشانیدند و خلعت سلطان العارفینی در بر تو افکندند؟. این اندیشه به سر ما در آمد و راه خویش بر وی ایثار کردیم».

 

بایزید و جنید( برگزیده از تذکره الاولیاء عطار )

به کوشش دکتر محمد استعلامی ( 1369 )

 

یه وقت هایی...

یه وقت هایی هست که آدم دلش می گیره. دوست داره حرف بزنه ولی نمی شه، سخته. مخصوصا اگه توی بیان منظورش مشکل داشته باشه. بزرگترین اشتباه توی این مواقع حرف زدنه. دلخوری پیش میاره.

باید ساکت باشی. کاری به کارش نداشته باشی. صبح که از خواب پا شدی ، سماور رو روشن کنی. توی همین فاصله چند تا اس ام اس یا میس کال به دوستان می تونه خواب رو از کله ات بپرونه. کتاب، فیلم یا موسیقی فرقی نمی کنه. باید سر خودت رو گرم کنی. روزی صدبار باید به خودت بگی "زندگی شاید همین باشد". اگه بخوای به معناش فکر کنی یا خدایی نکرده واس کسی توضیح بدی، احمق جلوه می کنی. اگرم دوستات خیلی بهت لطف داشته باشن و انگ روشن فکری و چس کلاس گذاشتن رو نکنن تو پاچت، چیزی جز "بی خیال بابا"، "بکش بیرون" یا نهایتن یه بیت شعر پوسیده برات نمی مونه.

تلاش قشنگیه. دوستش دارم. مثل تلاش یه قمارباز که بعد از باختش زور می زنه نشون بده عین خیالشم نیست.

 

باید تلاش کنی. تلاش کنی که باورت بشه دنیا توی همین کارها متوقف شده. همین کارای تکراری، همین درس گرفتن و نخوندن. همین نصیحت های تکراری که بوی گند می ده. همین نگرانی های همیشگی پدر و مادر. شکست های پشت سر همی که هیچوقت پلی به سمت پیروزی نبوده.

عالیه!!! حرف نداره. اینجوری زمان مثل برق می گذره. اصلن نمی فهمی چی شد. نمی فهمی کی به ترم 6 رشته ای که آرزوی مسخره ی دوران بچگی ات بود رسیدی. کی ساعت ها کنار دوست نزدیکت بودی، بدون اینکه باهاش حرف بزنی. اون وقته که باید بیای بنویسی

یه وقت هایی هست که آدم دلش می گیره. دوست داره حرف بزنه ولی نمی شه، سخته.

یک دو سه....

خدایا چقدر دلم واسه اون موقع تنگ شده.

زنجان، پادگان، خونه ی سازمانی و دوستام.

علی میکائیلی.همسایه روبرویی مون. عاشق شورلت باباش بود و بزرگترین تفریحش این بود که قطعات ماشین باباش رو واسه بچه ها معرفی کنه.

مسعود خجسته و اون موهای همیشه شونه زده و مرتبش. یادش به خیر، هر وقت می رفتن مسافرت، با علی می رفتیم و هویج های باغچه شون رو می دزدیدیم.

سعید نعمتی اولین کسی بود که نقاشی اش رو توی برنامه کودک نشون دادند ، همه می گفتن کپی کرده ولی خودش یهم گفت که مامانش واسش کشیده.

مجید محمد یاری ترک بود. سلطان شوت بازی. از هفت دولت آزاد. یه بار مامانم ازش پرسید "مجید جان چی دوست داری برات بخرم؟" برگشت گفت "یونجه" . بیچاره مامان منم نمی دونست که چیزه عجیبی نیست ، با ناراحتی بهش گفت "نه مجید جون عزیزم، زشته، یونجه مال الاغه". وای مامانش چقدر ناراحت شد.

آقای گل محمدی که همیشه برام اسباب بازی و شکلات می خرید. اسمش رو گذاشته بود جایزه. اگر یه روز میومد سر بزنه و نبودیم، جایزه ی من رو میذاشت توی جاکفشی و می رفت. بعضی اوقات هم برام آواز می خوند. ترکی می خوند. خیلی دوستش داشتم. اونم همینطور. از وقتی که زد تو خط درویشی دیگه سرد شد. نه فقط با من. کمتر حرف می زد. بیشتر تو خودش بود.

آقای هدایتی. همشهری توی غربت بود فقط همین. خودش یه فرم بود و خونوادش یه فرم دیگه. از اون آدما بود که می تونست ساعت ها زیرآبی بره بدون اینکه کسی بفهمه. از اون آب زیر کاه ها که هیچوقت باهاش حال نکردم.

آقای عربان و زنش هم که حکم عمو و خاله رو واسم داشتن. عزیز ترین و مهربون ترین همسایه هامون. همشهری عزیزی که بدجوری دلم براشون تنگ شده. هر موقع روبروی خونشون داشتم خاک بازی می کردم از طبقه ی پنجم صدام می کرد. پفک ، میوه یا هر هله هوله ای که تو خونشون بود میداد بهم. می گفت تو سرباز منی. اسمش رو هم گذاشته بود جیره. بعضی اوقات که صدام نمی کرد می رفتم در خونشون. « خاله جیره ی منو بده.»

هر موقع شوهرش میومد وقابلمه ی سر گاز رو میزد زیر بغل و میرفت، همه می دونستیم که دعواشون شده و خاله اعتصاب کرده ؛ باید بریم اونجا که به قول خودش تا صبح مغزش رو نخوره!!!

روز آخری که قرار بود اسباب کشی کنیم و بیایم دزفول، ناهار درست کرده بودن و رفتیم تو جنگل روبروی پادگان. صدای خوبی داشت. لری می خوند. به قول لرها " سرماوه" می خوند. اون می خوند و خاله گریه می کرد. چشمای خودشم پر از اشک شده بود ولی می گفت روش نمیشه جلوی مامانم گریه کنه. البته زیاد نتونست طاقت بیاره. رفت بالای درخت گریه کرد !!!

آخ

خدایا چقدر دلم واسه اون موقع تنگ شده.

 

غروب جمعه

ساعت پنج و نیم بعد از ظهره و هوا داره رو به سردی میره. اگر منتظر موندنم بیش از این طول بکشه و محمد حالا حالاها قصد اومدن نداشته باشه، با این سرمای سیمان جدول، فکر کنم باید برم و از خونه یه لباس گرم بیارم.

روبرو یه دشت ولنگ و وازه، دشت که چه عرض کنم، بیابونه. میگن شهرداری قراره توش فضای سبز بسازه، ولی زر میزنن، اگه راست می گفتن بعد از 2 سال میومدن این خیابونو آسفالت می کردن.

 خونه های سمت چپ که می بینمشون، همه آخرین خونه های کوچه ی خودشون هستند. دو تای اول آجر سه سانت، بعدیش نمای سنگ و آخری هم فکر کنم آجر قرمزه، فکر کنم. دو نفر از روبروی همون خونه زدن بیرون. به نظر میاد مرد باشن. هر دو توی یه ردیف راه میرن. پیداست یکی شون داره با زحمت قدم بر میداره. خم شده و پاهاش رو می کشه و راه میره. چند متری از خونه دور میشن. شاید صد متر. یکی شون میشینه زمین، اون یکی سر پاست. قدم میزنه. از حرکت دست هاش پیداست که یه چیزهایی هم میگه.

نمی دونم چرا به نظرم مشکوک میان. شاید دعوا شده و اون یکی که سالمه، کتک خوردهه رو آورده تا باهاش حرف بزنه. نمی دونم. بعیدم نیست مسئله جنایی باشه !!! آخه روز جمعه، این وقت روز، توی این بیابون اونم با این وضعیت چیکار می تونن داشته باشن؟

چند دقیقه ای می گذره. اونی که سرپا بود میره طرف خونه. اون یکی همچنان توی خاک ها نشسته. تا قبل از رفتن اون، پاهاش رو کشیده بود و دستاشو روی زمین اینور و اونور می کرد ولی حالا سرش رو روی زانو هاش گذاشته.

بیچاره لابد اینقدر کتک خورده که حال فرار کردن رو هم نداره. لبه ی همون جدولی که نشستم، زانوهام رو جفت می کنم و دستامو میذارم روی هم، چونه ام رو هم رو چهارتاشون. کنجکاو شدم.

داره بر می گرده. چقدر دوست دارم یه اسلحه بگیره طرف یارو و مخش رو بترکونه و الفرار !!! حال میده. هیجان، استرس، تازه منم میشم شاهد قتل.

دوباره با هم حرف میزنن. اون یکی سرش رو از روی زانو هاش بر میداره و همون کارهای قبلی رو تکرار می کنه.

صدای موتور محمد رشته ی افکار پلیدم رو پاره می کنه.

سلام ، آقا شرمنده دیر شد ، علاف شدی نه؟

بی خیال، داشتم اینا رو نگاه می کردم، بد مشکوک میزنن ممد.

به طرفی که اشاره کردم نگاه می کنه، بعدشم طرف خونه ی روبروشون رو.

 آخ آخ لابد مال همون خونه آجر قرمزه هستن.

زیر لب یه چیزی می گه که نمی فهمم.

چطور مگه؟

موقعی که داشتم میومدم دیدم ته کوچه شلوغه. وایسادم ببینم چه خبره. کلی آدم در همون خونه جمع شده بود، می گفتن چند ساعت پیش یه زنه مرده. صدای گریه و زاری یه دختره هم از تو حیاط میومد که هی مادر مادر می کرد. لابد اینا هم پسراشن دیگه. خدا بهشون صبر بده.

در حیاط رو برای ممد باز می کنم که موتورش رو بیاره تو. موقع بستن در یه بار دیگه نگاهشون می کنم. طرف همچنان توی خاک ها ولو شده و دستاش رو روی زمین می کشه. اون یکی هم سرپاست و داره قدم می زنه. از حرکت دست هاش پیداست که یه چیزایی هم می گه.

 

 

تیزهوشان !!!

من صفت "تیزهوش" را نمی پسندم زیرا در این صفت ، فرض بر آن است که هوش، استعدادی داده شده به انسان است. این صفت از آغاز، اندیشه را به جهتی خود خواسته سوق می دهد. در واقع ویژگی شخص "تیزهوش" آن است که هوش او به سرعت رشد می کند.مسلما رشد فکری گروهی ، سریع تر از دیگران است. شگفت آور بود اگر انسان ها همه با یک سرعت هوش خود را می پروراندند. وانگهی آهنگ این سرعت در دختران و پسران متفاوت است : میانگین این سرعت در دختران بیش از پسران است. پس مسلم است که سرعت رشد هوش در همه یکسان نیست، اما بر پایه ی این واقعیت ، چنین تصوری داشتن که کودکان "تیزهوش" از دیگران پیشرفت بیشتری خواهند داشت ، تصوری است که هرگز به اثبات نرسیده است. باز هم تکرار می کنم که نباید از "تیزهوشی" ، وجود سلسله مراتب را استنباط کرد. اهالی کبک (ایالت فرانسوی زبان کانادا ) اسم صفتی به معنای " تیزهوش بودن " ساخته اند و می خواهند به این وسیله مدارجی بین "تیزهوشان" و "غیر تیزهوشان" بر قرار کنند ، اما این استعداد یا قابلیت طبیعی روزی از بین میرود : آن که جلوتر از دیگران بوده ، به سن بلوغ که رسید عقب می ماند. و این نتیجه ی بدی خواهد داشت : آنها که حسب ادعا تیزهوش نبوده اند آسیب خواهند دید چون باور کرده اند که از داشتن خصایصی محروم اند.




 

آینده را ننوشته اند

آلبر ژاکار ، آکسل کان ، با همکاری فابریس پاپیون

ترجمه ی دکتر عباس باقری

صفحه ی 92 و 93


 

زنده باد فلسفه !!!

 هزار یک شکست توی هزار راه زندگی ات خوردی ٬ میری که مثلا با یه از خودت بزرگتر مشورت کنی.

لم میده ، ابروی چپش رو میده بالا ، سه رخ توی چشمت زل میزنه و میگه :

ببین مسعود جان سعی کن توی زندگی ات چیزایی رو که دوست داری بدست بیاری وگرنه ممکنه یه روزی برسه که مجبور باشی چیزایی رو که بدست آوردی دوست داشته باشی.اینو من نمی گم ، شکسپیر میگه.

 همیشه همیجوریه ، شاید توی ده ها باری که خواستم با کسی مشورت کنم همین بلا سرم اومده. طرف کل بدبختی هات رو گوش میده ، بعد با یه جمله ی رمانتیک یا فلسفی خودش رو راحت میکنه.

آره زندگی همینه ، سخته ، باید تلاش کنی ، باید خودت آینده ات رو بسازی....

آخه عزیز دلم ، من اگه می خواستم از این مزخرفات بشنوم خوب مثل بچه ی آدم می رفتم چهار تا کتاب روانشناسی و ... می خریدم و می خوندم یا مثلا میشستم برنامه نشریه ی موفقیت ( حلت ) -که از اول تا آخرش رو با جملات روحیه دهنده ی صد من یه غاز پر کردن- رو نگاه می کردم.

نه اینکه بیام ......

 

 

 

آخ

بد جوری دلم هوای خواب پریشب رو کرده.
توی قطار بودم.
صبح که مهماندار قطار اومد چراغا رو روشن کرد و گفت ملحفه هاتون رو جمع کنید که رسیدیم ، فقط توی ذهنم اومد که شتر در خواب بیند پنبه دانه......

خوردن حسرت اشتباهات گذشته و احیانا حماقت هایی که انجام دادی کار بیخودیه ( به نظر من البته )....

ولی خواب اون شب اونقدر داغ دلم رو تازه کرد که حاضر بودم سر خیلی از دارایی هام با خدا معامله کنم که ....



آخ
چقدر آرزوهام حقیرند خدایا.....