صدای جیغ لاستیک های اتومبیل ، علی را هراسان از خواب می پراند. عرق سردی روی پیشانی اش جمع شده ، به دور و برش نگاه می کند. شاید اگر خود را روی تخت اش نمی دید به واقعی بودن یا نبودن خوابش شک می کرد. از لای پنجره ی نیمه باز بوی باران می آید. نگاهی به ساعت می کند. شش صبح است. چند دقیقه ای بهت زده به خوابش فکر میکند. بلند می شود و به سمت حیاط می رود. صدای چرخش کلید ، سکوت نیمه جان خانه را می شکند و خواب مادر را.
- چی شده علی؟ خوبی؟
- هیچی ، خوبم.
فوت دایی و بعد از آن فوت پدر ، نگرانی های مادرانه اش را بیش از پیش تشدید کرده بود.
در را می بندد و به طرف تخت فنری کنار درخت کنار گوشه ی حیاط شان می رود. ترس تمام وجودش را فرا گرفته است. شب قبل از فوت دایی اش خواب دیده بود که دندانش شکسته ؛ چند هفته ای قبل از فوت پدرش نیز ، خواب تمام چزئیات این اتفاق را دیده بود. بدنش یخ می زند. از روی تخت بلند می شود و شروع به قدم زدن می کند. همچنان از آسمان بدون ابر بوی باران می آید. می ایستد و به آسمان نگاه می کند. ماه کامل در آسمان نیمه روشن رو به محو شدن است.
چرا بین دوبار کامل شدن ماه یک روز فاصله است ؟ یک روز بدون ماه. این سوالی است که شب های بدون ماه از خود می پرسد. شاید به خاطر تنها بودن و نداشتن همراهی در رویاپردازی هایش زمانی که روی تخت فنری دراز کشیده ، شاید هم به خاطر...
رد شدن سایه ی مادر از پشت نوارهای شیشه ای در خانه او را به خود می آورد. به طرف دستشویی می رود تا وضو بگیرد. وضو که می گیرد ، نیم نگاهی به آینه ی روبروی دستشویی می اندازد. قطرات آب روی صورتش ، تداعی کننده ی خون روی چهره اش است. خوب می داند این بار اگر خوابش را تعریف کند ، محال است مادرش اجازه ی بیرون رفتن بدهد، در این صورت باید قید برنامه ی امروزش را هم بزند.
دستگیره ی در را آرام به سمت پایین هل می دهد و بی سروصدا وارد می شود. مادر ، چادر نماز به سر ، کنار سجاده منتظرش است. لبخند مهربان روی چهره ی مادرانه اش ، لبخند را بر لبان و سلام را بر زبان علی جاری می کند. بوی چایی تازه دم از آشپزخانه می آید. این بو همیشه یادآور دوران مدرسه اش است.هر روز قبل از نماز صبح چای را دم می کرد و علی و محمد را بیدار می کرد و پدر را.
علی در تمام مدت نماز خواندن به آن دوران فکر میکرد. نماز که تمام شد ، چیزی نگفت ؛ مادر هم. چادر نمازش را تا کرد و کنار آینه گذاشت. می دانست حتما علی خواب بدی دیده که مثل همیشه سرحال نیست. پیدا است که خیلی دوست دارد بپرسد ولی نمی پرسد .
علی یک لیوان چای می ریزد و چند دانه خرمای خشک بر می دارد و به اتاقش می رود. در فاصله ی بین میز تحریر و میز کامپیوترش می نشیند و به دیوار تکیه می دهد.«جای خوبی برای فکر کردن است. تنها بودن را بهتر حس می کنم» اولین جرعه از چای داغ تازه دم ، تمامی بزاق دهانش را با خود فرو می برد. تلخ است ، « مثل سرنوشتم که عابقتش را در خواب دیده ام» . فکر بر باد رفتن تمام آرزوهایش ، برنامه هایش و بدتر از آنها تنها شدن مادرش پشتش را می لرزاند.
باید کم کم آماده ی رفتن شود. بلند که می شود ، چشمش به کاغذی می افتد که دیشب چیزهایی در آن نوشته بود تا همه ی آنها را به مریم بگوید و چیزی فراموشش نشود. بی اختیار دچار استرس می شود. تپش های قلبش سرعت بیشتری می یابد. نگرانی از بابت شنیدن جواب منفی ، تنها عاملی بود که او را از ابراز علاقه اش به مریم بازداشته بود. مدت ها او را زیر نظر داشت و می شناخت اش ، و حالا تصمیم اش را گرفته.
کاغذ را تا می کند و در جیب شلوارش می گذارد. رنگ مشکی شلوار و پیراهن طوسی اش که دیشب اتو کرده بود ، میخکوبش می کند. صحنه ی پرتاب شدنش روی کاپوت پراید سفید و صدای شکستن شیشه ، جلوی چشمانش نقش می بندد .آرام و بهت زده با خود می گوید : همین لباس ها تنم بود؟
چند لحظه ای بدون اینکه فکری از ذهنش بگذرد ، سر جایش می ایستد.
« اگر قرار باشد اتفاقی برایم بیفتد ، حتما خواهد افتاد » . لباس هایش را می پوشد و کفش هایش را تمییز می کند. تا در دانشگاه ، یعنی محل قرارش با مریم نیم ساعتی راه است. البته اگر اتوبوس به موقع برسد.
دم در خانه شان ، آقای شاکری ماشین اش را از پارکینگ بیرون آورده و مشغول بستن در است.
- به به علی آقا. صبح به خیر.
- سلام. صبح شما هم به خیر. حالتون چطوره؟
- به لطف شما. دانشگاه می ری ؟ سوار شو برسونمت.
- مزاحمتون نیستم؟
- مزاحم که هستی ولی چیکار کنیم دیگه.
پنج شش جمله ای است که در دو ماهی که آقای شاکری به این محله آمده ، بعضی صبح ها بین آنها رد و بدل می شد. خیلی زود با علی صمیمی شده بود. شاید به خاطر اختلاف سنی کم شان ، شاید هم به خاطر...
- راستی از قناری ات چه خبر؟ البته قناری داداشت.
- خوبه...
- هنوز داداشت از مشهد نیومده؟ این قناری ما داره از تنهایی دق می کنه هااا.
- چرا آقای شاکری میاد. باور کنید اگه دست من بود حرفی نداشتم ، منتهی می ترسم...
- می دونم بابا شوخی می کنم. ولی من واقعا موندم چرا داداشت رفت سربازی؟ نمی تونست معافیت بگیره؟
همیشه همینطور است. وقتی گیر می کند یا می گوید شوخی کردم ، یا بحث را عوض می کند. سوار ماشین می شوند. پراید سفید آقای شاکری تنها مثال نقض اعتقاد کودکی علی است که هر کس و هر چیزی بویی دارد. سیگاری از داشبورد درمی آورد. زنش نمی داند سیگار می کشد ، به خاطر همین است که همیشه چند تایی آدامس در ماشین دارد.
نیمی از مسیر در سکوت بی معنایی طی می شود ،
- خب علی آقا اوضاع چطوره؟ درس ها خوب پیش می ره؟
خوب یا بد بودنش اصلا تفاوتی برایش ندارد. فقط می گوید که گفته باشد. روزهای اول علی روی حساب سادگی ، همه چیز را برایش تعریف می کرد. از وضعیت نمره هایش تا حال و هوای کلاس و دوستانش. اما از روزی که فهمیده بود این محبت ها و دوستی ها به خاطر گرفتن قناری محمد است ، با او سرد شده بود. تصمیم گرفته بود به سبک جدید حرف بزند. مثل خودش. بزند که زده باشد.
- خوبه ، هرکاری سختی های خودش رو داره جناب شاکری.
تندتر از حد معمول می رود.
« نکند پراید سفیدی که در خواب دیده بودم همین اتومبیل آقای شاکری باشد» . می ترسد. یاد حرف مادرش می افتد که می گفت خواب ها همیشه عین واقعیت نیستند ، «یه نشانه اند ؛ یه تلنگر.»
از صمیم قلب دعا می کند خوابش تعبیر نشود. جنگ با تقدیر نبود ، فقط دعا می کرد. یاد جمله ی پدرش می افتد که می گفت " تا نباشد میل حق برگی نیفتد از درخت " . این جمله را همیشه زمان فوت یکی از بستگان یا وقوع واقعه ای دردناک می گفت. کوچک که بود به خاطر این جمله ی پدر ، از خدا بدش می آمد. مخصوصا زمانی که در ده سالگی پایش شکست و همه ی آشناها به مادرش می گفتند « قسمت بوده ، باید میفتاده».
کم شدن سرعت اتومبیل رشته ی افکارش را پاره می کند. خوشحال تر از همیشه است. حداقل به خاطر اینکه شریک تعبیر خوابش آقای شاکری نیست. هنوز چند دقیقه ای تا قرارش مانده. احساس سرما می کند ولی هوا سرد نیست. شاید به خاطر اضطراب ، شاید هم به خاطر ترس. چند لحظه ای دو طرف اتوبان را نگاه می کند . مثل همیشه است، نه خلوت نه شلوغ. صبر می کند تا خلوت شود.
تا چند صد متری ماشینی نیست. رد می شود. هنوز کسی به دانشگاه نیامده. نگهبان دم در مثل همیشه تنها در کیوسک است. چند دقیقه ای منتظر ماند می ماند.
« شاید مریم زودتر آمده باشد و داخل رفته باشد» . به طرف نگهبانی می رود. از پشت شیشه ی غبار گرفته صورت نگهبان پیدا است. قبل از اینکه به کیوسک برسد ، نگهبان بیرون می آید. لبخندی بر لب دارد. خوشحال است از اینکه می تواند بعد از ساعت ها با کسی دو کلمه حرف بزند. هنوز سلامی بین آنها رد و بدل نشده که صدای جیغ لاستیک های اتومبیلی در آن طرف خیابان هر دو را شوکه می کند.
پراید مشکی، مریم را که در حال رد شدن از خیابان بود زیر گرفت....