دریغا ز ایران


سانسور شد


پ.ن1 : نگرانی ها و دلهره های دوستانم و عزیزانم را می فهمم و درک می کنم اما با تمام احترام باید بگویم که این روزها از اینکه آدرس وبلاگم را بهشان داده ام بدجوری پشیمانم. اگر قرار باشد در این دنیای کوچک مجازی ام -که نه من در آن شخصیت شناخته شده ای هستم و نه خوانندگان آن بی شمار- هم نتوانم بنویسم که دیگر باید فاتحه ی خودم را بخوانم !!!

پ.ن2: از همه دوستانی که در این چند روز تلفن هایشان را جواب ندادم معذرت می خواهم؛ باور کنید شوخی کردن هم حال و حوصله می خواهد که من ندارم.

مثل تموم عالم

بدون شک یکی از بهترین "هله هوله" هایی که بوفه ی دانشگاه آورده همین است که می بینید. اگر دانشجو باشید و آس و پاس، قطعا قبول دارید که مفتی بودن هرچیزی مزه ی آن را صد برابر می کند. یکی دو ماه گذشته با هزار دوز و کلک مجبور بودم هربار به بهانه ای احسان را به خریدش وادار کنم. تا همین چند هفته ی پیش که در یک معامله ی عادلانه، قبول کرد هفته ای یک بار 800 تومان ناقابل پیاده شود. حالا خودتان تصور کنید مسعود چه حالی دارد وقتی که در یک تبانی ناجوانمردانه ( از نوع دزفولی اش ) توسط احسان، فروشنده ی نسبتا محترم دیگر ترشی نمیاورد.

پ.ن : این پست صرفا جهت آگاه سازی افکار عمومی ( شما بخوانید کولی بازی ) بوده و فاقد ارزش دیگری است.

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد /  خواهی بیا ببخشان خواهی برو جفا کن


تار و تنبک و نی. و دو خواننده که یکی لر بود و دیگری دزفولی. صدای هر دو فوق العاده بود. همه هم سن و سال خودم بودند. 3-4 ساعتی در تاریکی زدند و خواندند. بدون هیچ ادا و اصولی که دیگر بخشی از ساز زدن "خیلی ها" شده است. موسیقی آرام بود و بیشتر شعر ها از اخوان. بودن در چنین جمع هایی را دوست دارم؛ کنار کسانی که آنقدر در حس موسیقی و اشعار می روند که گاه وسط ساز زدن اشک هایشان جاری می شود.
فوق العاده بود. به اندازه ی تمام مشکلات این یکی دو هفته که حسابی خسته ام کرده بود آواز شنیدم. جای همه تان خالی...