میگن ستاره از همون بچگی اش عاشق رضا بوده. از همون موقع که با هم «لی لی» و «خاله بازی» می کردن. ستاره همسایه ی دیوار به دیوارشون بود، همینطور دوست صمیمی مریم، یعنی خواهر رضا. هردو خانواده می دونستن که ستاره چقدر رضا رو دوست داره و حاضره به خاطرش از همه چیز بگذره. همه می دونستن.
ولی رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست. به خانواده ی زهرا هم گفته بود، اما پدرش قبول نمی کرد.
« ما سیدیم، نمی تونیم به عوام دختر بدیم. مردم چی میگن؟»
چند ماه بعد زهرا به اجبار پدرش با یکی دیگه ازدواج کرد. ناراضی بود ولی کسی نمی خواست قبول کنه که اون عاشق رضا است.
هنوز یک ماه از عروسی شون نگذشته بود که خودش رو کشت. خودسوزی کرد.
ستاره تا دوسال بعد از این ماجرا، همچنان منتظر رضا بود. ولی نیومد. خودش و پدرش و برادراش اومدن خونه ی رضا اینا. یه جورایی خواستگاری اش؛ ولی رضا قبول نکرد. رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست.
چند ماه بعد ستاره به اجبار پدرش با یکی دیگه ازدواج کرد. ناراضی بود ولی کسی نمی خواست قبول کنه که اون عاشق رضا است.
چند سال بعد به مریم گفته بود
«اگه فقط بگه که می خواد، حاضرم قید بچه هام و همه چیزم رو بزنم و بیام باهاش زندگی کنم؛ حتی اگه برای یک روز باشه. اگرهم می بینی که سی و پنج ساله دارم باهاش زندگی می کنم، فقط به عشق اینه که اسمش رضا است.»
مریم بهش گفت٬ ولی رضا قبول نکرد. رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست.