مثال برای گره ای کور

 

- شعله اش رو کم کنم؟ از زیرش هم داره بخار بیرون میزنه ها

- نه عزیز دلم. اگه من ۳۰ ساله دارم باهاش کار می کنم٬ چیزی اش نمیشه...

- همیشه یه اولین بار وجود داره٬ یه بار که اتفاق بیوفته اونوقت می خوای چیکار می کنی؟

- نگران چیزی که تا حالا اتفاق نیوفتاده هستی؟ اگه بخواد بیوفته میوفته. برو سراغ کارت...

 

بوی جوی مولیان به روایت من !!!

بارانهای سیل آسا قطع شده است. برف کوه های خرم آباد که از اون دور دورا پیداست کم کم آب شده است. هنوز هم به آب علی کله نمی توان دست زد. خیلی سرد است آقا میلاد...

بحتیه(1) را با چاقور قل قل(2) می کنیم. صبح ها شبنم روی دوشلاقی(3) می نشیند. بوی توله(4)ی تازه تمام فضای بازار روز را پر کرده است. کنارها هنوز سبز اند.  صدای بلبل خرمایی ها یکدم قطع نمی شود. بچه بنگشت(5) ها خط و خال انداخته اند. موقع راه رفتن باید خیلی حواست را جمع کنی که پایت را روی کرم ها نذاری، اسمشان چه بود؟ کرم ابریشم؟ کرم نوروزی؟

بیا تا هوا تازه است خودت را برسان. آقا مسعود چشم به راه توست. آب خوش از گلویش پایین نمیرود.

 

امیدوارم این نامه با تو همان کند که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی !!!

 

-------------------------------------------

1: شیر برنج

2: با فتحه روی ق، تیکه تیکه

3: توضیح اش رومی تونید تو وبلاگ خودش پیدا کنید.

4: نمی دونم والله، می دونم میپزنش و با ماست می خورن.

5: گنجشک

پ.ن : فکر کنم اون قدیم ندیما هم یه زرنگ تر از من٬ یه همچین نامه ای نوشته!!!

 

تا اطلاع ثانوی

 

چند وقته اصلن حال و روز خوشی ندارم.

تا وقتی مفهوم این شعر رو نفهمم و این گره مزخرف باز نشه، بعید می دونم چیزی بنویسم.

 

 

تا آخرین ایستگاه....

شانس آدم اگه بخواد بیاد میاد، اگرم نه که دیگه هیچی. زورتم که نرسید باید دست به دامن خدا بشی. ولی خب دیگه.بعضی اوقا فایده نداره. دیر شده.

مثل متولد شدن.

از زندگی ام راضی ام. حتی اگر می تونستم و دنیا هم، بر فرض محال، به خاطر من یا بر حسب اتفاق می ایستاد، پیاده نمی شدم. حالا که بلیط قطار برقی شهربازی قشنگ دنیا با این همه زرق و برقش، با این تونل های وحشتش، با این مسافرای خوب و بدش، همینجوری مفتی مفتی دست من افتاده، ترجیح می دم تا آخرین ایستگاه بشینم، حتی اگه بخوام فقط توی همین دایره ی تکراری دور پارک کوچولو بچرخم.

فقط دوست داشتم یه جای دیگه می نشستم. توی همین ردیف جام خوبه. همسفرهای خوبی دارم. مهربون، دلسوز و همیشه همراه. منتهی دوست دارم جام رو باهاشون عوض کنم. از این صندلی خسته شدم. از عقب نشستن و بچه ی آخر بودن احساس نارضایتی می کنم. احساس مسئولیتی که روی شونه هات سنگینی می کنه، نگاه مراقب و نگران، محبت های بیجای دیگران، رفتن خواهر و برادرها و دیدن موی سفید پدر و مادر.

تنها می شی و اونوقته که هزارتا فکر و خیال به سرت می زنه.نمی شه توضیح شون داد، خیلی سخته خیلی. باید بچه ی آخر خانواده باشی تا بفهمی.

ای بابا

شانس آدم اگه بخواد بیاد میاد، اگرم نه که دیگه هیچی....

خودسوزی ضرب در 2 ، تقسیم بر 3

میگن ستاره از همون بچگی اش عاشق رضا بوده. از همون موقع که با هم «لی لی» و «خاله بازی» می کردن. ستاره همسایه ی دیوار به دیوارشون بود، همینطور دوست صمیمی مریم، یعنی خواهر رضا. هردو خانواده می دونستن که ستاره چقدر رضا رو دوست داره و حاضره به خاطرش از همه چیز بگذره. همه می دونستن.

 ولی رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست. به خانواده ی زهرا هم گفته بود، اما پدرش قبول نمی کرد.

« ما سیدیم، نمی تونیم به عوام دختر بدیم. مردم چی میگن؟»

چند ماه بعد زهرا به اجبار پدرش با یکی دیگه ازدواج کرد. ناراضی بود ولی کسی نمی خواست قبول کنه که اون عاشق رضا است.

هنوز یک ماه از عروسی شون نگذشته بود که خودش رو کشت. خودسوزی کرد.

ستاره تا دوسال بعد از این ماجرا، همچنان منتظر رضا بود. ولی نیومد. خودش و پدرش و برادراش اومدن خونه ی رضا اینا. یه جورایی خواستگاری اش؛ ولی رضا قبول نکرد. رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست.

 

چند ماه بعد ستاره به اجبار پدرش با یکی دیگه ازدواج کرد. ناراضی بود ولی کسی نمی خواست قبول کنه که اون عاشق رضا است.

 

چند سال بعد به مریم گفته بود

 

«اگه فقط بگه که می خواد، حاضرم قید بچه هام و همه چیزم رو بزنم و بیام باهاش زندگی کنم؛ حتی اگه برای یک روز باشه. اگرهم می بینی که سی و پنج ساله دارم باهاش زندگی می کنم، فقط به عشق اینه که اسمش رضا است.»

مریم بهش گفت٬ ولی رضا قبول نکرد. رضا عاشق زهرا بود. بیشتر از اونی که ستاره، رضا رو دوست داشته باشه، اون زهرا رو می خواست.

 

کابوس

 نیمه های شبه. شدیدا احساس گرما می کنم. چشمهام رو باز می کنم. روی تخت دراز کشیده ام. پرده ی پنجره در نبرد سختش با باد پر گرد و خاک سر تکون می ده. صدای سوختن میاد. سعی می کنم از تخت پایین بیام ولی پاهام حرکت نمی کنن. بی حس بی حس شدن.خودم رو پایین میندازم. هنوز زیر تخت رو نگاه نکردم که شعله ها بیرون میزنن. سرم رو عقب می کشم و با دست خودم رو سر میدم اونورتر. تمام دست نوشته هام دارن می سوزن. میخکوب شده ام. حالا دیگه شعله به روی تخت رسیده. روتختی یادگار مادربزرگم توی یه چشم به هم زدن مچاله می شه. خودم رو می کشم طرف در. هرچی سعی می کنم، نمی تونم فریاد بزنم. شاید اگر خودم رو تا پله ها برسونم، بتونم یکی از گلدون ها رو بندازم پایین. اینجوری حتما مادرم بیدار میشه. یه نگاه به پشت سرم میندازم.وقتی شعله ها رو روی سازهام میبینم دیگه نمی تونم تکون بخورم. صدای سوختنشون.

واای خدا !!!

اینجور که داره پیش میره تا چند لحظه ی دیگه تمام کتاب هام هم دود می شن و میرن هوا.همه چیز می سوزه. این اتاق هم دیگه واویلا....

 

نا امید نا امید می شم. دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم. روبروی کتابخونه ام، وسط اتاق دراز می کشم و منتظر رسیدن شعله ها به کتاب های نازنینم می مونم. چشم هام رو می بندم. به تمام روزهای خوش تنهایی توی اتاقم فکر میکنم. سعی می کنم به خواب برم.

به خواب ابدی.....